تبليغاتX
گنجه

گنجه

دوستش که می رفت همش نگاه نگرانش را دوخته بود به او. سعی می کرد با نگاهش از او قول بگیرد نکند امشب بروی توی گنجه!!!

شب خودش را از آسمان آویخت. عطر خاک باران خورده از پنجره به اتاق سرک می کشید. منتظر بود تا عقربه های ساعت به نیمه شب اشاره کند. روی صندلی اش نشسته بود و منتظر بود تا آن باد سرد از در نیمه باز گنجه به درون اتاق بخزد.

یک لحظه سرش از زور خستگی افتاد روی دستش که تکیه داده بودش به میز و حریر خواب چشمانش را تار کرد. همه چیز سیاه شد. انگار با مداد شمعی سیاه روی پلکهایش آسمان نیمه شب را کشیده باشند. سعی کرد آنهمه تیرگی را کنار بزند. کنار بزند تا بتواند آن چشمان سیاه براق را ببیند.

 

داستان را در ادامه مطلب بخوانید.
همیشگی باشید ـ جنبش


ادامه مطلب

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388 15:29 توسط جنبش |


 

لیوان آب میوه اش را روی میز می چرخاند و توی فکر بود که مادرش دستش را گذاشت روی پیشانی اش و بعد با ناراحتی گفت:" ای وای... تو تب داری." اگر وقت دیگری بود از اینکه مجبور بود تمام روز را در رختخواب بماند، حسابی حوصله اش سر می رفت. اما حالا ماندن توی رختخواب یکجور معجزه بود. هنوز سرما توی تنش بود. سرما و آن چشمهای درخشان که ناگهان ناپدید شده بودند.

تمام صبح تا ظهر ماجرای دیشب را بررسی کرد و به این نتیجه رسید که خواب دیده. اما مطمئن بود که با دست خودش به سختی در گنجه را باز کرده، نفس زنان به سمت تختش دویده و خودش را زیر پتو پنهان کرده، چشمانش را بسته و خیلی طول کشیده تا خوابش ببرد. از ماجرای دیشب همه اینها را خوب یادش بود. و...

داستان را در ادامه مطلب بخوانید.

همیشگی باشید ـ جنبش


ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388 18:47 توسط جنبش |


توی اتاق نشسته بود. مدتی بود که شش سالش شده بود. خیل عروسکها و اسباب بازیها توی سبد بودند. بدون آنکه اندکی توجهش را به خود مشغول کرده باشند. داشت سعی می کرد نوار قصه محبوبش را بگذارد درون ضبط ، تا با فراغ خاطر برای شاید هزارمین بار قصه بزبز قندی را گوش کند. بخصوص از قسمتی که گرگ پشت در سعی می کرد بچه بزها را گول بزند لذت می برد. همینطور که خیره مانده بود به چراغهای چشمک زن ضبط صوت در گنجه اتاق که قفل نبود آرام با صدای غژژژژژژژژژژژژژژ باز شد. نگاه کنجکاوش را چرخاند سمت در گنجه، منتظر ماند که پایی، دستی یا کله ای از گنجه بیرون بیاید اما خبری نشد.

 

داستان را در ادامه مطلب بخوانید.

همیشگی باشید ـ جنبش


ادامه مطلب

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388 22:24 توسط جنبش |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

دوچرخه دوچرخه است
اما می تواند
اسب هم باشد
لولوخورخوره وجود ندارد
اما می تواند
توی گنجه هم باشد


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آبان 1388

مهر 1388
شهریور 1388



پیوندها

جنبش
شکوه خورشید(فرشید شعبانزاده)
بانوی نیمه شب
گیل ماه(رز صورتی من)
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin